مؤلف مجهول
222
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
بر حال و مآل خود مويه بسزا واجب دارد . ناصرخسرو بجايى ميگذشت * واله و شوريده چون آوارگان ديد سرگين دان و گورستان بهم * شهقهاى زد گفت اى نظارگان [ 151 پ ] نعمت دنيا و نعمت خواره بين * اينش نعمت و اينش نعمت خوارگان ! ابن عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دست مرا بگرفت و گفت يا عبد اللّه در دنيا غريب باش ، يا چون رهگذر باش ، و نفس خود را از مردگان شمار ! پس گفت ايكه بجمال و مال مغرورى ، بر دولت و نعمت دنيا كه چون باد برگذارست و چون ابر ناپايدار تكيه مكن ، و پردهء هوس از پيش هوش بردار ، و بر تقلّب احوال روزگار غدّار ببصر بصيرت نظرى بسزا واجب دان ! تا چگونه قدهاى صنوبريرا چنبرى گرداند و چهر [ ه ] هاى ارغوانى را زعفرانى كند . گاه درويشى را از گلخن آرزو [ و ] محنت بگلشن ناز و نعمت رساند و بر فرش شرف و بساط نشاط نشاند ، و گاه توانگريرا پلاس افلاس در جيد وجود پوشاند و غبار ادبار بر فرق احوال او فشاند . و چون ندانى كه مساعى « 1 » ( ؟ ) اجل كى رسد و ساعة فساعة وصول او ممكن است ، چندين عمل قبيح پيش مگير و بنعمت اين جهان كه در معرض انتقال است فريفته مشو ! بعزّ دنياوى كه بر شرف زوال است مغرور شدن ، و از آن ثبات [ و ] دوام تصوّر نمودن از حصافت دور [ 152 ر ] مىنمايد . شعر : و ماهى الّا ليلة ثمّ يومها * و حول الى حول و شهر الى شهر مطايا يقرّبن الحديد الى البلى * و يدنين اشلاء السّقيم الى القبر در حقيقت « وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى » « 2 » تامّل كن و از همگى احوال تحرّى رضاى مولى اولى دان ! و باهوش باش تا قوّت ترا ضعيف نكند و زمام اختيار از دست
--> ( 1 ) - شايد « مباغى » يا « متقاضى » باشد . ( 2 ) - قرآن 87 : 17 .